بهمن ۰۲
- در یک گوشه نشستن و شیر دادن به عروسکش و عزیزم، عزیزم گفتنش به عروسک، همه ی مارا غرق در بازیش می کند.
- درد دستم مدتی بود طاقتم را طاق کرده بود و مجبور شدم یک مچ بند طبی بخرم، زمانی که حنانه خانم دستم را دید دلیلش را پرسید و بعد گفت مامان دستت را ببینم مچ بند را که درآوردم دستم را ناز کرد و گفت: آی عزیزم، چیزی نیست خوب می شی.
- با اینکه بزرگترها به او کلمه پدرسوخته را مرتب می گویند، من نیز جایگزینی بهتر از پدر صلواتی به جایش پیدا نکردم و مرتب با شیرین عسل کار کردم تا یک کمی به این کلمه عادت کرد. اما نکته ی جالب آنجاست که باباجون (پدربزرگ) حنانه در حال حرف زدن با مامان جون(مامان بزرگ) حنانه بود در حین صحبت کردن، باباجون کلمه پدر سوخته را به زبان آورد، حنانه که پشتش به باباجون بود و در حال بازی کردن بود با صدای زیبایش گفت: پدر سوخته نه بگو پدر صلواتی

دی ۱۴
درمانده و بیچاره بر جا ماند، نمی دانست چه کند، بماند؟ باز گردد؟ چگونه فاطمه را ، اینجا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گوئی دیوی است که در ظلمت زشت شب کمین کرده است. با هزاران توطئه و خیانت و بیشرمی انتظار او را میکشد.
شاید شرم آور باشد اما بعد از خواندن این پاراگراف از کتاب فاطمه فاطمه است عمیقاً به تنهایی حضرت علی پی بردم.
علی تنهای تنهای بود .
دی ۱۴
در حال پفک خوردن بودیم که خانمی سر رسید با داد و فریاد کردن او را از آشپزخانه بیرون بردم داد می زد و می گفت :”بابا پفک خورد منم می خوام” با او گفتم که پفکی در کار نیست اما به این حرف من نیز قانع نشد و رفت داخل آشپزخانه را تماشا کرد بعد از همسرم پرسید :”بابا چی خوردی” همسرم جواب داد:” آدامس″، حنانه دوباره سوال کرد:”بابا آدامس پفکی خوردی؟”
آذر ۲۷
گور پدرت و پدر سوخته را از بزرگتر ها یاد گرفته است در این لحظات است که می گویی امان از دست بزرگترها.
خانمی وقت می خواهد پیشنهاد قایم باشک بازی را به دیگران بدهد می گوید:”برو گم شو(برو قایم شو) یا اینکه مامان برم گم شم”.
زمانی که می خواهد عمه اش کاری را برایش انجام بدهد با شیرین زبانی می گوید :”عمه جون” البته این گونه سخن گفتن تقریباً در مورد تمامی افرادی که به حنانه نزدیک هستند و خانم جان از آنها کاری می خواهد صدق می کند.
علاقه عجیبی به لواشک پیدا کرده است و به آن می گوید: یواشک
ذرت پخته را چنان با اشتها می خورد انگاری دیگر ذرتی پیدا نمی شود و این آخرین ذرت جهان است.
مرا با نامهایی چون : مامان سُمی – مامانی – مامان من صدا می زند
محرم امسال قسمت شد به همراه حنانه خانم چند روضه برویم خانمی مثل ضبط صوت همه را به خاطر سپرده بود و حال امروز به مامان بزرگش و عمه اش گفته بود من روضه می خوانم و شما گریه کنید.(از دست این بلای من)
آبان ۲۷
” مامان معذرت خواهی می خوام ” این جمله معذرت خواهی حنانه است بعد از اینکه مرا ناراحت می کند.
“مال خودم بوده” به جای جمله ی مال خودمه به کار می برد.
زمانی که سوالی از خانم جان می پرسیم و نمی تواند جواب بدهد با چشمان زیبایش بهمان نگاه می کند و می گوید:”تو بگو”
زمانی که درِ اتاقمان بست است با صدای شیرینش می گوید :”مامان اجازست بیام تو”
کلمه آشپز خانه را نمی تواند خوب ادعا کند .

مهر ۳۰
حنا خانم به همراه طه خان (به زبان حنا طاخا)

با چشمان زیبایش به من نگاه کرد و بعد از مدتی گفت “خسته نباشی” این را بعد از خوردن خاک قند و ناراحت شدن من از این کارش بیان کرد.
این طه خان جرات ندارد به اسباب بازی ها خانمی دست بزند و یا اینکه کاری بر خلاف خانم جان انجام دهد چنان بر سرش فریاد می کشد که طفلکی در جایش میخکوب می شود.
چند بار طه را با این لحن صدا زد”طه کوچولو ” وقتی جوابی از جانب طه نشنید دوباره تکرار کرد و در ادامه جمله ی قبلیش می گفت” طه بگو بله” زمانی طه گفت بله با صدای جذابش گفت” آفرین”.
شهریور ۱۰
از وقتی که از مکه برگشته ایم حنانه هر کجا عکس کعبه را می بیند با صدای بلند می گوید مامان مکه ست، بعضی اوقات نیز بعد از اینکه فیلمهایی را که در سفر مکه گرفته ایم را می بیند از همسرم می پرسد: بابا مکه کجا رفت.
در ماه رمضان امسال بعضی اوقات به من یا همسر از خوردنیهایش تعارف می کرد وقتی ما می گفتیم روزه هستیم با همان زبان شیرینش می گفت:”آها لوزه ای(روزه ای)”، یا اینکه چیزی دوست نداشت بخورد می گفت:” من لوزه ام”.
شهریور ۰۴
در حال حرف زدن با همسرم بودم هر حرفی را که ما می گفتیم خانم جان تکرار می کرد من به همسرم گفتم “نگاه این طوطی (منظورم حنا بود)” خانمی با آن زبان بچه گانه اش گفت “این طوطی نیست این حنانه است”.
به حنانه گفتم بابا را دوست داری گفت “آره ” گفتم چقدر دوستش داری گفت “ژیاد(زیاد)”
” مامان یک لحظه بیا” را این جوری می گوید “مامان اِ لظه بیا”
عسل بانو دستش را به دور گردنم می اندازد و با شیرین زبانی می گوید مامان دوسشِت دارم(دوستت دارم)
شهریور ۰۴
دو سال با تمام سختیها و خوشی هاو شیرینیهایش گذشت. حنانه خانم دو ساله شد حالا او راه می رود،کامل حرف می زند ،حرفش را می تواند به ما بفهماند ، شیرین زبانی می کند، خودش را شدیداً برای بابایش لوس می کند، به نقاشی علاقه شدیدی دارد، از خوردن برنج و بستنی و پرتغال و آبش لذت فراوان می برد، با ما قرآن می خواند، نماز را نیز از ما تقلید می کند، به بازی کردن با بچه های بزرگتر از خودش که اذیتش نکند علاقه مند است، از دیدن فیلمهایی خانوادگی لذت می برد، آنقدر بیرون رفتن را دوست دارد که شادی اش را با گفتن حرفهای چرت و پرت نشان می دهد، به ندرت از عروسک بزرگ خوشش می آید، بین سه وعده غذایی صبحانه را دوست دارد، بازی با خمیر مجسمه خیلی او را سرگرم می کند، از اینکه روسریهای من را مثل چادر بپوشد و با آن راه برود احساس خیلی خوبی دارد، از اینکه تنها به اتاقش برود به شدت می ترسد علت ترسش را نیز آمدن عمو بیان می کند(حنانه عمو ندارد او مردهای نا آشنا را عمو صدا می زند)، کتاب را مخصوصاً کتابهای تاتی را دوست دارد. خوابیدن در بغل بابایش را به خوابیدن بر روی متکا ترجیح می دهد.
در این دو سال سفرهایی حنانه خانم به همراه من و همسرم از جمله زیارت مکه مکره و مدینه منوره در مرداد ۱۳۹۰، سه بار رفتن به اصفهان، مکرر به تهران، یک بار به قم اردیبهشت ۱۳۹۰، چندین بار به کرمانشاه داشته است.
Recent Comments